تبليغاتX

پروانه ی بی پروا

هميشه براى خريد كفش و لباس و همه ي مغازه ها رو زير و رو ميکردم

 

,كاري كه خيلي ها واسه خريد انجام ميدن ,اما يكم غير طبيعي, جوري كه

 

گاهي حتى براي خريد يك جفت كفش 3 ماه هر هفته حداقل يكبار مغازه ها

 

رو مي گشتم .آخه معيارم براي خريد, جنس, مارك يا قيمت نبود فقط در

 

تلاش بودم تا يه جنس خاص از پشت ويترين واسم چشمك بزنه. اين ادامه

 

داشت تا اينكه راهي اصفهان شدم و تو جو جامعه و دانشگاه رفتم ,تا قبل از

 

اون هيچ وقت به لباس پوشيدن دوستام كاري نداشتم اون ها هم اگه نظري

 

مي دادن چندان تأثيري روم نداشت, اما يه چيز واسم عجيب بود, نمي دونم

 

اون عده اي كه من با هاشون برخورد كردم اين خصوصيت رو داشتن يا

 

خصوصيت همه بود اما در طول چند روز, چندين مرتبه اين سوال رو مي

 

شنيدم: مارك كيف, لباس,كفش يا حتى خودكارت چيه ؟!!!  تو هر جمعي

 

وارد مي شدم يا تو هر صحبتي , تو تاكسي , خيابون و سرك مي كشيدم

 

حرف از مارك و قيمت بود, حتى تو كادو دادن هاشون هم مار ك اساس كار

 

بود.اوايل بيشتر از عجيب بودن ,به نظرم مسخره مي آمد, آخه كساني رو

 

مي ديدم كه قبل از اينكه بخوان با شخصيت كسي براي دوستي آشنا

 

بشن, قيمت و مارك سر تا پاشو مي سنجن نه اخلاق و مرامشو... اما کم

 

کم بازندگی تو اون جو و رفت و آمد های مکرر ,من هم تحت تاثیر قرار گرفتم

 

و قصد داشتم این سری همه چیزام رو از یک مارک بخرم , این جریان نزدیک

 

روز ولادت امام حسن بود و از اون جایی که ما هر سال این روز رو جشن

 

می گیریم اون روز ها مشغول آماده شدن برای جشن بودیم و بعد از یه

 

مشورت تو خونواده قرار شد برای روز جشن بچه های پرورشگاه رو دعوت

 

کنیم , روزی که داشتم برای خرید می رفتم بیرون یه پرورشگاه دیدم رفتم

 

داخل تا شرایط دعوت کردن بچه ها رو بپرسم , باور نمی کنید چه صحنه ی

 

دلخراشی بود , وضعیت ظاهری اون بچه ها واقعاً دردناک بود با پاهای

 

برهنه در آرزوی داشتن حداقل امکانات....

 

اون روز از خرید پشیمون شدم و تا چند روز به اون بچه ها فکر می کردم. در

 

آخر به این فکر افتادم تا حداقل کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم و از

 

اون جایی که یه دست صدا نداره تصمیم گرفتم طرحی رو ترتیب بدم که در

 

اون به هر کدوم از دوستانم یک قلک بدم و از اونها هم بخوام حداقل به یکی

 

از دوستاشون یک قلک بدن و هر کس به هر میزانی که در توانش بود و

 

دوست داشت کمک کنه و در نهایت چند روز مونده به عید نوروز قلک ها رو

 

جمع آوری کنیم و هر چقدر بود برای اون بچه ها وسایل مورد نیازشون رو

 

بخریم. حالا کی قلک می خواد ؟؟؟

 

 

 

شاد و عاشق باشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 0:0  توسط نیاز | 

....!

 

همه چیز را فقط به این خاطر میگویم که بدانی سال های اولیه ی آشناییمان

 

را با هم چگونه دیده ام , مسائل ژرف تر هرگز تغییر نکرده اند , تطابقی که با

 

هم داشته ایم , آن شناخت ,نخستین دیدار, همه اینها ادامه داشته است و

 

نیز همواره ادامه خواهند داشت.اکنون بیشتراز نخستین دیدارمان دوستت

 

دارم و به این می گویند :            سرنوشت

 

هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند ,نه من و نه تو هیچکدام نمی توانیم

 

این رابطه را تغییر دهیم ,می خواهم تا پایان روزگارت به یاد داشته باشی که

 

تو در دنیای من بسیار گرامی هستی که حتی اگر 7 بار با 7 مرد ازدواج کنی

 

در قلب من همه چیز همچون گذشته ادامه خواهد یافت و امروز همچنین

 

می فهمم که ازدواج ما غیر ممکن بود ,هر دو ما را نابود میکرد , زندگی

 

مشترک ما به شیوه ای متفاوت انجام شد و رستگاری ما همین بود.تو به من

 

کمک کردی خودم و کارم را بشناسم , گمان می کنم من هم همین کار را با

 

تو کرده باشم و به خاطر این با هم بودن خدا را سپاس می گویم.

 

 

از جبران خلیل جبران

 

شاد و عاشق باشید.......

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 16:8  توسط نیاز | 
آن فرشته کو ؟

یک فرشته داشت میدوید

توی کوچه های آسمان

روی سنگفرش کهکشان

می دوید و هر کجا که می رسید

با گچ ستاره ها

عکس یک شهاب می کشید

می دوید و خنده هاش نور بود

غصه از بهشت دور بود

می دوید و بوی رفتنش عجیب بود

ردپایش از شکوفه های سیب بود

می دوید و ناگهان

دامنش به ابر ها گرفت و لیز خورد

از کنار خانه خدا چکید

قطره قطره روی خاک مرد

هیچ کس ولی نگفت

آن فرشته ای که می دوید کو!

جای او چقدر خالی است

آی ای خدا تو لااقل بگو...

 

شاد و عاشق باشید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 21:32  توسط نیاز | 

گيرنده ي وجود را روي موج آبي تنظيم مي كنم .يك ترنم آسماني دلم را مي ربايد . الا يا ايها

 

الساقي ... حال عجيبي است بي تابي دل!

 

به شيدايي ستارگان مي نگرم و به مهتاب كه هم اينك محرم دلدادگان شبگرد است. همان ها

 

كه گل هاي سجاده شان را به بينهايت آبي رسانده اند. اي كاش احساس گرم اين شوريدگان

 

شهر عشق را ...!

 

گيرنده ي وجود را روي موج آبي تنظيم ميكنم. صداي ما را از مركز باران مي شنويد!

 

برميخيزم . زيارت باران برايم عالمي دارد!

 

ميگويند دعا در باران به استجابت نزديك تر است! خدايا! پاره هاي روحم را به هم بياميز كه

 

يگانگي ذات وجنس اين روح خدايي است. خدايا خرده هاي گداخته ي احساسم را درياب...

 

خدايا! چشم هايم را در آيينه مي بينم. اشك عشق در باران تماشايي است!

 

 

 

امروز متني از دوستم خوندم درباره ي غفلت ...ناخوداگاه احساسم آسموني شد و شروع

 

كردم به نوشتن. راستي چرا ما گاهي ازخودمون و اهدافمون غافل ميشيم حتي يادمون

 

ميره چيودوست داريم . فراموش مي كنيم چه آرزوهايي داشتيم و براي رسيدن به اونها

 

ميخواستيم چكار كنيم جالب اينجاست كه مثلا با يه اتفاق كوچيك يا حتي با خوندن يه متن به

 

خودمون ميايم براي چند ساعت متحول ميشيم با يه عالمه تصميمات جدي اما خيلي

 

زود دوباره از همه چيز غافل ميشيم... اگه کسی برای این سوال راهی پیدا کرد به من هم

 

بگید...

 

 

بازم مثل همیشه شاد و عاشق باشید و لی بی غفلت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 19:13  توسط نیاز | 

 

آيه هاي, هاي هاي !!!

 

 

 

برو مولا نمان اينجا كسي عاشق نخواهد شد

 

كه مجنون را به جرم عشق مي سوزند

 

 و ليلي را در آغوش گنه از خواب مي گيرند

 

در اينجا فعل ها وارونه است

 

و كس نمي خواند ز رستن ,

 

جوانمردي ,شعور و معرفت حراج بازار است

 

و هم سنگ نگاهي تلخ

 

 و مردم تشنه ي خون خدايانند

 

نمي يابي دگر چاهي كه بنشاني در آن اشكي

 

و برگيري ز دل آهي

 

كه اينك چاه ها سرشار از اجساد يتيمان است

 

برو!

 

برو مولا نمان اين مردمان بيگانه با مردي و ايثارند

 

كلامت را نمي خوانند

 

برو با زخم فرق خود بساز

 

اينجا كسي درد تو را هرگز نمي فهمد

 

مگر اين آيه هاي هاي هايم را نمي بيني

 

من اينجا سخت تنهايم و از ماندن پشيمانم

 

تو را بر جان مولايت دهم سوگند نمان اينجا . . .

 

                                                              

                                        محمد ايمان كشاورز

 

 

بچه ها اين شباي قدر هر كي آسموني شد منو يادش نره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 16:59  توسط نیاز | 

آنچه تامسون تعقيب آسماني ناميده هدایت خدايي است كه هيچ گاه ما را رها

 

نمي كند ...

                    

                      فرشته اي كه دهانش مزه عشق گرفت

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري   

 

 به فرشته.شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان  

 

گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت:

 

ديگر تمام شد ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار ميشود .زيرا شاعري كه بوي

 

آسمان را بشنود زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد

 

آسمان برايش تنگ. فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد

 

و شاعر بال فرشته را گرفت تا كوچه پس كوچه هاي زمين را به او معرفي كند شب

 

كه هر دو به خانه برگشتند روي بالهاي فرشته قدري خاك بود و روي شانه هاي

 

شاعر چند تا پر ...

 

فرشته پيش شاعر آمد و گفت : مي خواهم عاشق شوم. شاعر گفت: نه تو فرشته

 

اي و اين عشق كار تو نيست . فرشته اصرار كرد و اصرار كرد.

 

شاعر گفت :اما بيش از اين عاشقي بايد عصيان كرد و اگر چنين كني از بهشت

 

اخراجت مي كنند. آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش كرده اي ؟ اما فرشته باز

 

هم پافشاري كرد و آن قدر كه شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را داد. فرشته

 

رفت و از ميوه آن درخت خورد اما پرهايش ريخت و پشيمان شد .آن گاه پيش خدا

 

رفت و گفت : خدايا مرا ببخش من به خودم ظلم كرده ام .عصيان كردم و عاشق

 

شدم .آيا حالا مرا از بهشت بيرون ميكني؟

 

: پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي ! پس تو هم نميداني تنها آن كه عصيان

 

ميكند و عاشق ميشود مي تواند به بهشت من وارد شود !

 

و آن وقت خدا هشتمين در بهشت را باز كرد .فرشته وارد شد و شاعر را ديد كه آنجا

 

نشسته است در سوگ هفت بهشت و رنج هبوط...!

 

فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت اما او باور نكرد.....

 

آدم ها هيچكدام اين قصه را باور نمي كنند . تنها آن فرشته است كه ميداند بهشت

 

واقعي كجاست... 

شاد و عاشق باشید ... عکس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 0:7  توسط نیاز | 
 سلام دوست عزيز نداي آغازينم چيزي نيست جز خوشامدگويي. و به قول حافظ :

   رواق منظر چشم من آشيانه تست                                    كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تست

 

  

   امروز بعد از 3 سال تونستم اسمي رو كه مفهومي از هدفم رو در بر داره به عنوان اسم وبلاگم

 

   انتخاب کنم *پروانه ی بی پروا * ....پروانه ها موجودات عجيبي هستن حتي زشت ترين هاشون

 

   خيلي قشنگن با باز كردن پيله بيشترين تحول رو تو زندگيشون  ميگذرونن و اسم عاشقترين های

 

   موجودات هستي رو به خودشون اختصاص دادن .ما انسانها هم از خيلي جهات شبيه پروانه ها

         

   هستییم. ا ما خيلي هامون توي يه خواب زمستوني بال هامونو تا ابد بستيم شايدم منتظريم :

 

   يكي بياد .... بال هامونو باز بكنه .... كلاس پرواز بذاره .... يه جاده اي تو آسمون.... كنار مهتاب    

 

   بذاره...اما اگه .... چشمامونو باز بكنيم .... بي پروا پرواز بكنيم .... معني احساس خدا ....حس

 

   غریب آشنا.... روز ازل .... روز الست .... عالم زرع.... عهدي كه بستيم با خدا .... می یاد توی

 

  خاطره ها.... اونوقتكه درك ميكنيم .... ابليسي كه سجده نكرد .... آدم و حوا كه چرا ؟؟؟... رنج

 

   هبوط .... و حالا ما !!!...

 

 

 

   شاد و عاشق باشید...بدرود....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 5:50  توسط نیاز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خودم رو نیاز نامیدم چون بیشتر از هر وقتی این احساسم رو لمس می کنم .نیاز به فهمیدن... نیاز به دوست داشتن... نیاز به پرواز ..... و دوست دارم با نوشتن حرفهام هم خودم رو بیشتر بشناسم و هم شناخته هام رو به شما یاد بدم ...

نوشته های پیشین
دی 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
روزهای غربت
شب سرد
abro kuche
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Set As HomePage